سَـطـ ـر سِپـید احساسـِ مـَنـ ـ ـ

و سُفآلیـ ـنه اُنس با نـ ـفـ ـس هآیتــــ آهسته تـ ـ ـرکـــــ میـ ـخورد

شهر من گم شده است

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

من در این خانه به گمنامی غمناک علف نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب

و صدای ظلمت را وقتی از برگ می ریزد

و صدای صاف باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای پاره پاره شدن کاغذ زیبایی!

                                                                 سهراب

 


دُخـ ـتـَرَکــ ـبَهـ ـآر | برایم از مهر بگو()