سَـطـ ـر سِپـید احساسـِ مـَنـ ـ ـ

و سُفآلیـ ـنه اُنس با نـ ـفـ ـس هآیتــــ آهسته تـ ـ ـرکـــــ میـ ـخورد

تا به حال شده دیگه هیچ چیزی نخوای دیگه تمام هدفهات یک شبه تموم بشه اونقدر فکرت محدود شه که فقط به امروزت فکر کنی نه فردا یا فردا ها ...

انگار شبانه روز شده یک حلقه که من دورش دارم می چرخم و هی تکرار روزها و روزها.

نمی دونم انگار سهمیه دارم یک چند وقت یکباری مخم هنگ کنه هیپنوتیزم

واقعا خدا از دست ما چی میکشه هر دفعه یک جوری هستیم یک دفعه اونقدر خوشحالیم که رو پاهامون بند نیستیم یک دفعه اینقدر ناراحتیم که یک کنجی میشینیم و هی غصه می خوریم یا یک دفعه مثل الان من اصلا هیچ احساسی ندارین.

 

 


دُخـ ـتـَرَکــ ـبَهـ ـآر | برایم از مهر بگو()